
L'arbre
Il était une fois un arbre. Au beau milieu d’un verger, il était sorti de terre, petite pousse verte et fragile se confondant avec les herbes alentours. Curieux de tout, il regarda bien vite le monde qui l’entourait, les fleurs qui s’ouvraient le matin et se refermaient le soir, les oiseaux qui sifflaient en sautant de branche en branche, le paysan qui venait tôt le matin cueillir les fruits des arbres, les graminées qui ondulaient sous la caresse des vents...
Ah !, il le trouvait beau ce monde autour de lui, il avait envie lui aussi de participer à cette beauté, de trouver sa place dans cette harmonie.
Une année s’écoula et, ayant grandi, il était devenu un petit rameau portant quelques tiges. Il se rendit compte qu’il n’était pas un brin d’herbe comme il l’avait crû tout d’abord, mais un arbre et se mit à observer plus attentivement ses aînés.
Il les trouvait si grands, si beaux recouverts de leurs feuilles et de leurs fleurs ; il fût si émerveillé de voir toutes ces fleurs se transformer en fruits, il fût si attendri des soins attentifs que leur apportait le paysan, mais...
Mais, se regardant, il s’aperçut que son écorce ne ressemblait à aucune de celles qui les habillait, que ses branches n’avaient pas la même forme que les leurs. Alors, il eût peur, peur de n’être pas assez grand, peur de n’être pas assez beau, peur de ne pas porter assez de fruits, il eût peur que les autres, pommiers, poiriers, mirabelliers... n’acceptent pas sa différence et il décida de ne produire ni feuille, ni fleur, ni fruit.
C’est ainsi que les années passèrent, à chaque printemps, son tronc s’épaississait, s’allongeait, de nouvelles branches poussaient, mais... ni feuille, ni fleur, ni fruit.
Pour ne pas se trouver nu face aux autres, il s’était depuis son jeune âge laissé peu à peu recouvrir par un lierre grimpant, par des liserons et par des bouquets de gui : ne sachant à quoi il pourrait ressembler, il se couvrait d’une beauté qui n’était pas la sienne.
Le jardinier plus d’une fois projeta de le couper pour en faire du bois de chauffage, mais trop occupé par ailleurs, il remit chaque fois cette tâche à plus tard. Un matin pourtant il vint, armé d’une grande hache et commença par couper le lierre qui enserrait l’arbre. Du lierre, il y en avait tellement que cela lui prit toute la journée et qu’une fois de plus, il remit l’abattage à plus tard. Cette nuit là, un petit ver parasite piqua le liseron qui en mourut aussitôt et le lendemain, les oiseaux du ciel apercevant le gui vinrent le picorer.
Il ne restait plus de l’arbre au milieu du verger qu’un tronc et des branches : il ne restait plus que l’arbre au milieu du verger.
S’apercevant soudain de sa nudité et ne sachant par quel artifice la couvrir, il se décida enfin à laisser pousser tout au long de ses branches de belles petites feuilles d’un vert tendre, à laisser éclore au bout de chaque rameau de mignonnes petites fleurs blanches contrastant joliment avec le brun de la ramure et le vert du feuillage
Le paysan sur ces entrefaites revint avec sa hache et découvrant à la place du tronc inutile un magnifique cerisier, ne trouva plus aucune raison de le couper. Il le laissa donc, trop heureux du miracle qui s’était produit.
Depuis ce jour, l’arbre vit heureux au milieu du verger, il n’est pas comme les autres, ni plus beau, ni plus grand, mais tout aussi utile. Il a compris que ni la texture de l’écorce, ni le tracé des branches, ni la forme des feuilles, ni la couleur des fleurs n’ont d’importance : seuls importent les fruits qu’il porte et que nul autre que lui ne peut porter.
Aussi, tous les ans, à la belle saison, les enfants du paysan viennent avec une échelle et, s’éparpillant dans sa ramure, se gavent de ses fruits et le réjouissent par leurs rires.
N’ayons pas peur des fruits que nous pourrions porter, car nul autre ne pourra les porter pour nous, mais chacun pourra s’en nourrir. N’ayons pas peur des fruits que nous pourrions porter.
Car chaque fois que nous les refuserons, il manquera quelque-chose dans le monde ; n’ayons pas peur des fruits que nous pourrions porter, car chacun d’eux permettra de faire grandir la Vie et l’Amour que Dieu nous a donnés.
Source : contes stonya
درخت
ترجمه : از خودم
یکی بود یکی نبود روزگاری یک درختی بود که درست در وسط یک باغ میوه ، به صورت یک جوانه کوچک،سبز و شکننده و با بهت و حیرت در میان سبزه زار از دل خاک خارج شد . او نسبت به همه چیز کنجکاو بود .و با سرعت به جهان پیرامونش نگاه می کرد به گلهایی که صبح شکفته می شدند و شب هنگام بسته می شدند ! به پرندگانی که که سوت زنان از شاخه ای به شاخه ای دیگر پرواز می کردند و به کشاورز و باغبانی که هر روز صبح زود می آمد و ومیوه های درختان را می چید و به سبزه زاری که تحت نوازش نسیم در نوسان بودند.
آه !او این دنیای پیرامونش را چه قدر زیبا و خوب می یافت و می خواست که او هم در این زیبایی شرکت کند و نقش داشته باشد و جایگاه خود را در این هارمونی و نظم بیابد .
یک سال گذشت و او کمی بزرگتر شد و به یک نهال کوچکی تبدیل شد که چند شاخه هم داشت او با خود حساب کرد که هیچ سبزه و علوفه ای مثل او نیست !اما ناگهان یک درخت تنومند توجه او را جلب کرد و او به دقت به آن درخت نگریست !
او این درخت را چنان تنومند یافت که توسط برگها و میوه هایش به زیبایی هر چه تمامتر آراسته شده بود او با شگفتی فراوان همه این گلها را که به میوه تبدیل می شدند مشاهده می کرد تنه درخت چنان نرم و لطیف بود که نشانه مراقبت دقیق باغبان بود اما ....
اما او به خودش هم نگاهی کرد و دریافت که پوست او شبیه پوست هیچ کدام از درختان باغ نیست و شاخه هایش هم هیچ شباهتی به شاخه های سایر درختان ندارد !او بر خود لرزید !و ترسید ! ترسید که مبادا او به اندازه کافی بزرگ نباشد .ترسید که مبادا به اندازه کافی زیبا نباشد !و ترسید که شاید به اندازه دیگران میوه ندهد! او ترسید که شاید درختان دیگر مانند :سیب ،گلابی ،زرد آلو و....تفاوت های او را نپذیرند بنابراین تصمیم گرفت نه برگی بدهد و نه گل و نه هیچ میوه ای !
و به همین صورت سالها می گذشت و تنه او ضخیم و ضخیم تر می شد و قد او بلند و بلند تر می شد و شاخه هی تازه ای بر تنه او جوانه می زدند و می روئیدند .اما...اما بی هیچ برگی و هیچ گل و میوه ای !!
بخاطر آنکه در نظر و نگاه دیگران لخت و برهنه یافته نشود از همان سالهای جوانیش اجازه داد که کم کم پیچکها و دارواش ها از تنه و لابلای شاخه های بدون برگش بالا بروند و او را بپوشانند ! و به این ترتیب پیچکهای سبز تنه او را با سرسبزی خود پوشاندند و به او یک زیبایی ظاهری دادند که از آن خودش نبود.!
باغبان بیش از یک بار برنامه ریزی کرده بود تا به منظور هیزم برای سوخت زمستانی آن را قطع کند و از آن هیزم لازم را برای بخاری و گرمایش منزلش از او تهیه کند اما هر بار ذهن او مشغول دیگر درختان خشک شده باغش می شد و قطع این درخت بی برگ و گل و میوه را به زمان دیگری موکول می کرد عاقبت یک روز صبح در حالی که یک تبر بزرگ را با خود آورده بود به سراغ او آمد .!باغبان ابتدا شروع به بریدن پیچکهایی که درخت را در بر گرفته بودند کرد اما پیچکها به حدی زیاد بودند که باغبان تمام طول روز را صرف قطع کردن این پیچکها کرد و متوجه شد که شب فرا رسیده و دیگر برای قطع درخت دیر وقت شده بود بنابراین باز هم قطع درخت را به فرصت دیگری موکول کرد. از آن شب کرمهای کوچک طفیلی از باقی مانده پیچکها سر بر آوردند و فردا هم بلافاصله این روند ادامه یافت و پرندگان از آسمان بری چیدن آنها فرارسیدند.
او در میان سایر درختان باغ جز یک تنه لخت و وچندین شاخه بدون برگ چیزی دیگری نبود و در میان این درختان شباهتی به درخت نداشت !
او فورا برهنگی و بی برگ و گل و میوه بودن خود را دریافت ودیگر از آن حیله و فریبی که برای پوشاندن خود با پیچکها بکار برده بود اثری نبود بنابراین سرانجام تصمیم گرفت اجازه بدهد تا تمام شاخه ها ی ترد و نرمش جوانه بزنند و اجازه داد تا در انتهای هر شاخه کوچکش گلهای سفید بروید که از ترکیب و هماهنگی رنگ قهوه ای شاخه ها و سبزی برگها، زیبایی خلق شود .!
کشاورز طبق برنامه قبلی با تبری بزرگ بازگشت اما به جای تنه بی خاصیت و بی برگ و گل و میوه یک درخت گیلاس با شکوه یافت !!او دیگر هیچ دلیلی برای قطع آن درخت نمی یافت بنا براین آن را رها کرد و خوشحال از این معجزه ای بود که برای آن درخت رخ داده بود .!
از آن روز ببعد درخت در میان سایر درختان باغ با خوشحالی و سعادت زندگی می کرد او شبیه دیگر درختها نبود نه چندان زیبا بود و نه چندان بزرگ !!!اما مثل سایر درختها مفید و بار آور بود او دریافت که نه بافتهای پوست ،نه طرح شاخه ها ونه شکل برگها و نه رنگ گلها هیچ کدام به خودی خود مهم نمی باشند مهم این است که او میوه ای به بار می آورد که سایر درختان هیچ کدام قادر به دادن آن نیستند .!
وبه این ترتیب هر سال در فصل بهار بچه های باغبان با یک نردبان به سراغ او می آمدند ودر میان شاخ و برگهای انبوه او پراکنده می شدند و از میوه های او سیر می خوردند و خنده شادی سر می دادند .!
از میوه ای که می دهیم ترس نداشته باشیم چرا که دیگران قادر به دادن این میوه ما نیستند از میوه ای که مال و خاص ما است هراسی نداشته باشیم چرا که هر بار از دادن این میوه امتناع کنیم جهان رااز چیزی محروم کرده ایم از میوه ای که می دهیم ترسی نداشته باشیم زیرا هرکدام از آنها اجازه می دهند که ابعاد زندگی را گسترش بدهیم و عشقی را که خداوند به ما داده است نثار کنیم .
![]()
citations Amitie
Avec un ami à ses côtés, aucune route ne semble trop longue.
Inconnu
با داشتن یک دوست در کنار خود ،هیچ راهی طولانی بنظر نمی رسد.
On peut vivre sans frère, mais non pas sans ami.
Proverbe arabe
می توان بدون برادر زندگی کرد اما بدون دوست هرگز !
Une véritable amitié, c'est comme une etoile.
Elle brille vraiment que lorsque nous traversons
Les périods sombres de notre vie.
یک دوست حقیقی و ناب همچون یک ستاره است .
او در لحظه تاریک زندگی ما به نور افشانی می پردازد.
Celui qui trouve un ami, trouve un trésor.
Proverbe latin
کسی که یک دوست پیدا کند یک گنج پیدا کرده است
ضرب المثل لاتین
Un mot aimable est comme
un jour de printemps.
Proverbe russe
یک کلمه محبت آمیز همچون یک روز بهاری است
ضرب المثل روسی
Celui qui a ami veritable
N’a pas besoin d’un miroir.
Proverbe indien
کسی که یک دوست واقعی دارد به آینه احتیاج ندارد.
ضرب المثل هندی
Qui cherche un ami sans défaut Reste sans ami.
Proverb turc
کسی که در جستجوی یک دوست بی نقص است
بدون دوست باقی خواهد ماند .
ضرب المثل ترک
"Mon Dieu, gardez-moi de mes amis Quant à mes ennemis, je m'en charge !".
خدایا مرا از دست دوستانم حفظ کن !
خودم می دانم چطور از شر دشمنانم در امان باشم.
والتر
La peine que l'on prend pour un ami est un repos.
Prvorbe perse
رنج و زحمتی که انسان برای دوستش متحمل می شود یک نوع آسایش است
ضرب المثل ایرانی
On peut difficilement se faire un ami en un an,
on peut aisément le perdre en une heure.
Proverbe chinois
دوستی را که شخص با زحمت در طول یک سال به دست می آورد
او را به آسانی میتوان در طی یک ساعت از دست داد.
ضرب المثل چینی
Il est préférable d'empêcher l'ami
De tomber que l’aider a se relever .
Proverbe chinois
بهتر است که از افتادن و سقوط دوست جلوگیری کرد
تا اینکه به او کمک کرد تا به پا خیزد.
ضرب المثل چینی
L'amitié est une trace qui disparaît
dans le sable si on ne la refait pas sans cesse.
Proverbe de
دوستی مانند یک رد پای پاک شدنی رو ماسه است
اگر رد پا را تازه نکنیم محو خواهد شد.
ضرب المثل کامرون
Le plus bel âge de l'amitié est la vieillesse.
Proverbe francais
بهترین سن برای ایجاد دوستی سن پیری و سالخوردگی است
ضرب المثل فرانسه
A real friend is hard to find,
difficult to leave,
and impossible to forget .
یافتن دوست واقعی صعب ،ترک او مشکل
و فراموش کردن او غیر ممکن است .
Friends are flowers that never fade .
دوستان ،گلهایی هستند که هرگز پژمرده نمی شوند .
Friends are angels we can see and touch .
دوستان فرشتگانی هستند که ما می توانیم آنها را ببینیم و لمس کنیم.
La seule rose sans épine est l'amitié.
تنها گل سرخ بدون خار "دوست" می باشد.
Mieux vaut un ami proche qu’un frère éloigné.
داشتن یک دوست نزدیک بهتر از داشتن برادری در دور دست است.
Qui cherche un ami sans défauts, cherche un royaume sans impôts.
کسی که بدنبال یک دوست بدون نقص است گویی دنبال یک کشور بدون مالیات است
Traite tes ennemis comme s'ils devaient un jour devenir tes amis.
با دشمنان تان چنان رفتار کنید که فرض کنید روزی دوست شما خواهند شد.
Un bon ami c’est comme un livre merveilleux,
L’intérieur est dix fois mieux que l’extérieur.
یک دوست خوب مانند یک کتاب شگفت انگیز است که درون
کتاب ده برابر بیرون و ظاهرش شگفت انگیزتر است. این
Un seul ennemi est de trop ; cent amis ,trop peu .
یک دشمن زیاد و صد دوست خیلی کم هست .
Voulez-vous compter vos amis? Empruntez-leur de l’argent.
می خواهید روی دوستتان حساب کنید؟ از او پول قرض کنید.!
Sur 20 amis, 19 disent de mal de vous et le dernier qui en dit du bien lu dit mal.
از هر 20 دوست 19 تای آنها از شما بدگویی می کنند!
و نفر آخر که به نیکی از شما یاد می کند شما از او بدگویی می کنید!
Aucun trésor n'est plus cher que celui de l'amitié.
هیچ گنجی به گرانبهایی دوستی نیست !
Beaucoup d'amis, beaucoup de gants - de peur de la gale.
(Charles Beaudelaire)
دوستان زیاد ،دستکش های زیاد ،ترس از بیماری گال!
شارل بودلر
C'est dans l'adversité que l'on découvre ses amis. - Proverbe chinois
در ایام نگون بختی و ادبار است که می توان دوستان را شناخت.
ضرب المثل چینی
C’est dans les moments difficiles qu’on reconnaît ses vrais amis.
در سختی ها است که شخص می تواند دوستان واقعی اش را بشناسد.
Celui qui n'est plus ton ami ne l'a jamais été. - Aristote
کسی که دیگر دوست تو نیست هرگز دوستت نبوده است .
ارسطو
Dire à un ami ses défauts, c'est le plus grand test de l'amitié.
گفتن عیبهای یک دوست به او ،بزرگتری آزمایش دوستی است !
Toutes les grandeurs de ce monde ne valent pas un bon ami.
Voltaire 1694-1778
تمامی شکوه وعظمت این جهان ارزش یک دوست خوب را ندارند.
والتر
J’ai beaucoup de connaissances, mais très peu d’amis.
من آشنایان خیلی زیادی دارم اما دوستانم اندک هستند.
L'ami de tout le monde est l'ami de personne.
کسی که با همه دوست می شود دوست هیچ کس نیست.
L’amitié double les joies et réduit de moitié les peines .
Francis Bacon
دوستی ،شادی ها را دو برابر و اندوه ها را نصف می کند .
فرانسیس بیکن
L’amitié est le sel de la vie .
دوستی نمک زندگی است .
L’amitié sans confiance, c’est une fleur sans parfum.
Laure Conan
دوستی بدون اعتماد مانند گل بدون عطر است.
لاور کونان
« L’ami qui te comprend te crée »
(Romain Rolland)
دوستی که تو را درک کند تو را می سازد .
رومن رولان
Les soi-disant amis sont comparables à notre ombre ;
ils nous suivent seulement quand le soleil brille.
Isabel Cristina Ferreira
دوستان خود خوانده و دروغین مانند سایه ما هستند !
که ما را تا زمانی دنبال می کنند که خورشید می تابد.
ایزابل کریستینا فررا
« Voulez-vous juger un homme ? Observez ses amis »
(Fénélon)
می خواهید در مورد یک انسان قضاوت کنید به دوستان او بنگرید .
فنی لون
« Ne t’enquiers pas de l’homme, regarde son ami »
(Proverbe arabe)
در مورد یک انسان پرسش نکنید دوستان او را نگاه کنید.
ضرب المثل عربی
« Dis moi qui tu hantes, je te dirai qui tu es »
(Victor Hugo)
به من بگو از چه کسی متنفر هستی ، من به تو خواهم گفت که تو کی هستی !
ویکتور هوگو
« Il n’y a pas de meilleur miroir qu’un ami véritable »
(Proverbe chinois)
آینه ای خوب تر از دوست واقعی وجود ندارد.
« Aucune route n’est longue aux côtés d’un ami »
(Proverbe japonais)
هیچ راهی با دوست طولانی نیست.
ضرب المثل ژاپنی
« Qui cesse d’être ami ne l’a jamais été »
(Aristote, Rhétorique)
کسی که دست از دوستی بر دارد هرگز دوست نبوده است.
Le meilleur miroir est un vieil ami (Georges Herbert)
بهترین آینه یک دوست قدیمی است.
« Si tu veux connaître ton ami, couche-toi au bord du chemin et simule l’ivresse »
(Proverbe jamaïquain)
اگر می خواهی دوستت را بشناسی در کناره یک جاده دراز بکش و
وانمود کن که مست هستی !
ضرب المثل جامائیکا یی
Un ami c'est quelqu'un qui tacceptes comme tu es, mais qui t'aide aussi à devenir meilleur.
(merci Dav)
یک دوست خوب کسی است که تو را همان طوری که هستی می پذیرد
اما به تو کمک می کند تا بهتر بشوید.
L’amitié est l’amour sans ailes . (Georges Byron)
دوستی ،عشق بدون بال و پر است
جورج بایرون
La véritable amitié n’est jamais sereine . (Madame de R. Chantal)
یک دوست واقعی هیچ وقت آرام نیست.
مادام شانتل
Avoir beaucoup d'amis, c'est n'avoir pas d'amis. (Aristote)
دوستان زیاد داشتن نشانگر نداشتن دوست است.
ارسطو
"Un des bonheurs de l'amitié c'est d'avoir à qui confier un secret"
یکی از خوشبختی های دوستی این است که به تو اعتماد می کنند و
رازی را با تو در میان می گذارند.
L'étoffe de toutes les amitiés est tissée de silence et de distance.
Inconnu
سکوت و دوری عواملی هستند که سبب غنی شدن دوستی می شوند.
Mieux vaut perdre un peu d'argent qu'un peu d'amitié.
Mieux vaut perdre un peu d'argent qu'un peu d'amitié.
از دست دادن مقداری پول بهتر از آن است که شخص دوستش را از دست بدهد.
Rien n'unit aussi fort que la haine : ni l'amour, ni l'amitié, ni l'admiration.
[Anton Tchekhov]
هیچ چیزی نه عشق ،نه دوستی و نه تحسین نمی تواند مانند " کینه" باعث اتحاد شود.
آنتوان چخوف
Vivre sans amis, c'est mourir sans témoin. George Herbert
زندگی کردن بدون دوست مردن بدون شاهد است .
جورج هربرت
La richesse crée les amitiés ; la pauvreté compte les amis. Bernard Willems
ثروت دوستی ایجاد می کند و فقر روی دوستی حساب می کند.
برنارد ویلیامز
L'égoïsme est le poison de l'amitié. Honoré de Balzac
خود خواهی سم دوستی است
بالزاک
Entre tous les ennemis le plus dangereux est celui dont on est l'ami.
Alphonse Karr
در میان تمامی دشمنان، خطرناک ترین آنها از میان دوستان هستند.
L'éloignement et la longue absence nuisent à toute amitié. Arthur Schopenhauer
دوری و غیبت طولانی آسیب رسان به تمامی دوستی هاست.
شوپنهاور
La foi, la liberté et l'amitié sont les principaux biens de l'âme de l'homme.
Tacite
ایما ن،آزادی و دوستی جزو اساسی ترین خوبیهای فطری هر شخص است.
La politique dénature et ruine l'amitié. [Tahar Ben Jelloun]
سیاست باعث تغییر ماهیت دوستی و تخریب آن می شود.
L'amitié du méchant est plus dangereuse que sa haine.
[Thomas Fuller]
دوستی آدمهای شرور و بدجنس خیلی خطرناک تر از دشمنی آنها است.
Une bibliothèque est une chambre d'amis.
[Tahar Ben Jelloun]
یک کتابخانه یک اطاق پر از دوستان است.
Heureux, tu compteras des amitiés sans nombre, Mais adieu les amis, si le temps devient sombre.
[François Ponsard]
در ایام خوشبختی دوستان بی شمار و فراوان هستند اما در
ایام نامرادی دوستان اندک خواهند شد و خدا حافظ بر دوستی !
L'amitié d'un grand homme est un bienfait des dieux.
[Voltaire]
دوستی با یک انسان بزرگ یکی از الطاف الهی است
ولتر
La lecture est une amitié.
[Marcel Proust]
کتابخوانی یک نوع دوستی است
مارسل پروست
L'amitié, comme l'amour, demande beaucoup d'efforts, d'attention, de constance, elle exige surtout de savoir offrir ce que l'on a de plus cher dans la vie : du temps !
ا
[Catherine Deneuve]
" La terre nous fait attendre ses présents à chaque saison, mais on recueille à chaque instant les fruits de l'amitié. "
Démophile
زمین برای آنکه ما را از میوه ها و ثمراتش بهرمند سازد ماه ها ما را منتظر
و چشم براه قرار می دهد ولی شخص می تواندهر لحظه از دوستانش بهرمند شود.
" Avoir de l'or faux est un malheur supportable et facile à découvrir ; mais le faux ami, c'est ce qu'il y a de plus pénible à découvrir. "
Théognis
داشتن طلای تقلبی یک سیه روز قابل تحمل است که به سادگی قابل تشخیص است.
اما تشخیص و شناخت دوست تقلبی کاری سخت و دشوار است.
" Vous avez trois sortes d'amis : vos amis qui vous aiment, vos amis qui ne se soucient pas de vous, et vos amis qui vous haïssent. "
Chamfort
شما سه نوع دوست دارید : 1- دوستانی که شما را دوست دارند .2- دوستانی که
نگران و دلواپس شما نیستند .3- دوستانی که از شما متنفر هستند.!
" Un ami est long à trouver et prompt à perde. "
Proverbe general
یک دوست با جستجو طولانی یافته می شود ولی سریع از دست داده می شود.
« Que reste-t-il de la vie , excepté d’avoir aimé ? » (Victor Hugo, Les Voix intérieures)
از زندگی چه باقی می ماند جز داشتن دوستان .
ویکتور هوگو
![]()
aimes les oiseaux
Tu dis que tu aimes les oiseaux
Et tu les mets en cage.
Tu dis que tu aimes les poissons
Et tu les fais frire.
Tu dis que tu aimes les fleurs
Et tu leur coupes la queue.
Alors quand tu dis que tu m'aimes
Je commence à avoir peur.
Jacques Prévert
دوست داشتن پرندگان
تو گفتی که پرنده ها را دوست داری!
و تو آنها را در قفس می گذاری!
تو گفتی که ماهی ها را دوست داری
و تو آنها را سرخ می کنی
تو گفتی که گلها را دوست داری
وتو گل ها را پر پر می کنی
پس وقتی که به من گفتی دوستت دارم
من از ترس شروع به لرزیدن کردم
پره ور
![]()
Voilà le printemps !
Les oiseaux se remettent à chanter, les arbres se couvrent de bourgeons, l'air devient plus doux... Serait-ce le printemps ?
![]()